سه شنبه 24 آبان
سلام عزیزم عیدت مبارک
صبح که بیدار شدیم شما را حموم بردم دختر ناز مامان شدی ساعت ١١ بابایی از سرکار اومد وگفت ناهار خونه عمه سیمین هستیم شما کلی خوشحال شدین من هم به شما لباس خوشگل پوشوندم همراه پالتوی صورتی که خاله هات از کیش سوغاتی اوردن و شما هم یه کادوی خوشگل برای عمه بردین که عمه مهربون شما رابوس کرد و تشکر کرد شما هم با عسل بازی کردین تا موقع ناهار و اونقدر اون روز بهت خوش گذشت که بعد از ظهر نخوابیدی تا اینکه ساعت ٥ عصر همینکه با عمه بازی می کردی روی دست عمه خوابت برد من اصلا باورم نمی شد فکر کردم چشماتو روی هم گذاشتی خلاصه یه ١ ساعتی خوابیدی و با زنگ تلفن از خواب بیدار شدی راستی عسل یه چادر بازی داشت که شما دائم داخل چادر بودی و بازی می کردی شام هم اونجا بودیم تا ساعت 10 که شما بالاخره راضی شدین بریم خونمون و وقتی رسیدیم خونمون شما خوابت برد این هم از یک روز عید وتعطیلی که خدارا شکر به شما خوش گذشت


سه شنبه 24 آبان
